X
تبلیغات
ومن یلداترین دردم ...
























ومن یلداترین دردم ...

اینجا کسی احساس را نمی فهمد. باور کنید لطفاَ...

وقتی قدم زدن تو را به وجد نمی آورد

وقتی زل زدن به گامهایت که سنگفرشهای سال خورده را به عقب می رانند , الکترو مغناطیس زمین را به قلبت هدایت نمی کند؛

وقتی نه آهنگ های انریکه , نه گیتار زدن و نه حتی آواز خواندن سر و گردنت را به رقص وا نمیدارد؛

وقتی پازل هزار تکه ی رو میز جاذبه اش را از دست داده باشد و تو دیگر نخواهی با خودت تخته بازی کنی!

وقتی خط زدن بیت های شعرت و پاره کردن چارپاره هایت برایت سخت نباشد,

وقتی نشستن روی تخت و زل زدن به آینه خسته ات می کند,

وقتی قید نجوم و شعر را بزنی و در فکر پیچاندن کلاس زبانت باشی,

وقتی دختر ِ خانه می شوی و دیگر باهر بهانه ی کوچکی بیرون نمیزنی,

وقتی هم پای گزارشگر فوتبال, شوق گل زدن را بروز نمی دهی؛

وقتی گوشی موبایلت هم مثل عینکت بشود, ( که هیچ وقت ندانی کجا گذاشتی اش!!! )

وقتی هیچ شباهتی به خودت نداری؛

آنوقت دختربچه ای می شوی که

از شمردن ردیف طولانی لاک هایش,

از دیدن کرانچی لابه لای خریدهای بابا,

از دزدکی نگاه کردن به کلکسیون سیگارهایش و بوئیدنشان,

از یادآوری هدیه ای که سه روز پیش گرفته,

ذوق می کند!!!!!

دختر بچه ای که اگرچه پاهایش روی زمین است اما سرش توی دنیای دیگری سیر می کند.

آن وقت است که زل می زنی به شیشه ی کوچک جی سینگ و با خودت می گویی: آخرین جرعه اش را که خوردم و همینطور ریشه ی عقربی شکلش را ؛ نامه ای را که برای خودم نوشته ام درونش می گذارم و تا چند روز بعد آن را به دریا می سپارم.

   - مامی مسافرت شمال سر جاشه؟؟

   - معلوم نیس

   - ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

و بچه گانه بغض می کنی که : پس وقتی جی سینگم را تمام می کنم که بدانم چند قدم تا دریا فاصله ندارم!!!!!

...........

وقتی دلخوشیهای همیشگی تو را به لبخندی مهمان نمی کنند , وقتی تو هیچ شباهتی با خودت نداری . . .

به اسپین زمین شک می کنی که آیا به همان جهتی می چرخد که همیشه؟!؟

شک دارم!!!!!!!

چیزی شبیه شعرپنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 13:10 از شیوا|

تصور کن که تنها شی

اسیر دست غمها شی

تصور کن زمین خوردی

نمی تونی دیگه پاشی

 

تصور کن که غمگینی

ازین روزای تکراری

دلت از غصه داغونه

حالا حال منو داری!

 

حالا دنیامو می فهمی

اگه از گریه لبریزم

اگه خشکم, اگه سردم

اگه همجنس پاییزم

 

تصور کن که تو غربت

چشات اشک و دلت خونه

نه توی خونه جا داری

نه تو دنیای ویرونه

 

نه پایی واسه رفتن هس

نه حتی دل واسه کندن

تو باشی و خودت وقتی

که لبهاتم نمی خندن!

 

حقیقت داره تنهایی

حقیقت داره بی رنگی

تو چی می فهمی از غربت؟

ازین احساس دلتنگی؟

 

پ.ن 1:

می خواهد مال او باشی

فقط و فقط مال او باشی.

لبخند می زنی ...

لبخندت مثل سابق نیست

و او هرگز نمی فهمد

پرنده توی قفس , مثل سابق آواز نمی خواند!

پ.ن 2:

یه شب دنیا رو می دزدم

مث سیب از روی شاخه

میذارم گوشه ی جیبم

همون جیبی که سوراخه!!!

پ.ن 3:

صبح شد

پلک بزن

         -         سه

         -         دو

         -         یک

نمایش شروع می شود:

بی رحمی ات را حفظ کن

ماسک غرورت را بردار

گریم اخمت را به هم نزن

... تو برای نقش های منفی آفریده شده ای!

چیزی شبیه شعرچهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 14:7 از شیوا|

می خندی

و دنیا سرشار می شود از نیلوفر

می خندی

و دنیا سرشار می شود از ترانه

گریه که می کنی

اما

دنیا سرشار می شود از نیلوفرهای پژمرده ای

که دیگر هیچ ترانه ای, به رقصشان وا نمی دارد . . .

**************************

دفتر شعر قدیمیم رو برداشتم. اولین دفتری که تصمیم گرفتم شعرامو توش جمع کنم. وقتی میرفتم شب شعر همیشه اون دفتر تو کیفم بود اما خجالت می کشیدم شعرامو بخونم. خلاصه بعد یکی دو ماه طلسم شکست و تو رودرواسی یکی از آقایون, رفتم رو سن... با کلی ویبره شعر خوندم. الان که نگاه میکنم می بینم سه سال از تاریخ اولین شعرخوانیم تو انجمن گذشته..... 2/6/87 ..... یادش بخیر. شعر جالبی نبود یعنی در اصل چاپاره بود اما اینقد اونجا همه غزل می خوندن که منم با کلی زور و زحمت به غزل تبدیلش کردم!!!!!!!!!

با همون زبون قدیمی و ایراد وزنی تابلو می نویسمش.....

دوباره عکس ماه افتاده در آب

نگاه تو نشسته جای مهتاب

 

من و اشک و غم و تنهایی و آه

همه شب زنده دار اما تو در خواب

 

تو آرامی شبیه چشم آهو

ولی من مثل رودی در تب و تاب

 

برای دیدن خواب تو امشب

دوباره چشم من بیتابِ بیتاب

 

کویری تشنه ام باران من باش

شوم از بودنت این دفعه سیراب

 

برای این تن پوسیده, جانی

بسان نیلوفر زیبای مرداب

 

کمی تاریک و تنهایم ببخشای

اگر در این سیاهی نیست شب تاب

 

نرو از خاطرم آرام نیلی

بمان و این دل دیوانه دریاب

 

تو خواهی رفت و میدانم شود باز

تمام نقشه هایم نقشِ بر آب

 

ولی گر صد غزل گویم ز هجرت

تو تنها مطلعی چون نور آفتاب

 

تو پر رمزی شبیه شعر حافظ

و من آشفته ام چون شعر سهراب

 

پ.ن 1 :

سلام!

 

پ.ن 2 :

مث اکثر کسایی که شعرو عاشقانه شروع می کنن, اولین نوشته های منم عاشقانه است. اما از همون اول تا حالا نتونستم یه عاشقانه ی خوب بنویسم. دلیلشم.....!!!!!

چیزی شبیه شعرشنبه 19 شهریور1390ساعت 12:27 از شیوا|

اینبار اول سلام.

دوم عیدتون مبارک.

سوم:

با بی توجهی به تو فردا نمی شود

یلدای پرسه زدن ها و شعر و دود!

وقتی که با غرور خودم کشته ام تو را

از بغض و آهِ پشیمانی ام چه سود؟

 

چیزی شبیه شعریکشنبه 13 شهریور1390ساعت 14:29 از شیوا|

انگار فقط با اومدن بارون کویر دلم تازه شد. امروز بعد از سحری خوابم نبرد و چندتا شعر پراکنده نوشتم. بعد عمری ناخودآگاه رفتم تو قالب غزل!! از من بعید بود مث قدیمای خودم چندتا شعر رو همزمان شروع کنم. راستش کیف کرده بودم. و دلیلش چیزی نبود جز پاییز زود هنگام. میدونستم تو جهنم این تابستون ذوق نوشتنم می سوزه. اما نمی دونستم با دو شب بارندگی یهویی حال و هوام برگرده!!!!!!

 

آشفته کرده ام دل خود را از استرس

از غم فرار کرده ام اما از استرس ...

 

بعد از تو زندگی خود مرگ است و آخرش

می میرم از نبودن تو یا از استرس

 

دنیا چه جای عجیبی است, دیده ای

یک دختری که کشته خودش را از استرس؟

 

یک دختری که خودش را سروده است

با یک ردیف مبهم و زیبا : «از استرس»

 

زیبا ؟! دروغ گفتم و در پاسخِ چرا؟

دارم همین جواب که: تنها از استرس!

 

دیشب که عکس تو در قرص ماه بود

یک بسته قرص خوردم و حتی از استرس –

 

ــ شب تا سپیده نخوابیدم و فقط

ناخن جویدم و لب را , از استرس.

 

دارد برای آمدنت دیر می شود

برگرد توی دلم تا از استرس ...

پ.ن:

به خدا دست خودم نیست . یادم میره بگم سلام!

چیزی شبیه شعریکشنبه 6 شهریور1390ساعت 12:18 از شیوا|

. . . .

یک شب نیامدی و دلم را عزا گرفت

غصه تمام زندگیم را فرا گرفت

 

یک شب نیامدی و سراغ تو را دلم

از کوچه هایِ خالیِ پر انزوا گرفت

 

بغضش نمی شکست که بارانیش کند

اینگونه شد که همان شب هوا گرفت

 

آن شب تمام شهر مرا هاله ای غریب

از ناله های مبهم یا ربنا گرفت

 

یادش نرفته سفره ی ما نان تازه را

از دستهای پر برکات شما گرفت

 

یک شب گذشت، دو شب شد؛ نیامدی

غصه زمین و زمان را فرا گرفت

 

پس کوچه های کوفه پر از ناله ای غریب

دیگر بس است شیر که بابا شفا گرفت

...................................

این یکی هم واسه چند سال قبله. شایداولین کار آیینی که نوشته بودم

یک میخ کوچک کهکشان ها را خبر کرد

یعنی ببار ای آسِمان , مولا سفر کرد

 

میخی که بر عکس دل آرام مولا

بر آن قبای کهنه اش اما اثر کرد

 

یک انصراف ساده می خواهد ولی حیف

او رفت و تنها عالمی را دربه در کرد

 

او رفت و در محراب یک میخانه آن روز

در جام عشقش یازده قرآن ثمر کرد

 

بس بی کران غم بر زمین و شادی اما

بر قلب هجده ساله ای گویی نظر کرد

 

یک کوفه نخلستان تبدار و غم چاه...

ذکر یتیمان زمین: بابا سفر کرد

 

رکن دو دنیا در نماز است, این سند را

مولا میان سجده با خون معتبر کرد

 

فزتُ برب الکعبه را می گفت و گویی

آرامشش جنبندگان را کور و کرد کرد

 

تنها خدا می دید با چشمانش آن روز

شمشیر در محراب خون شق القمر کرد

 

چیزی شبیه شعرشنبه 29 مرداد1390ساعت 13:3 از شیوا|

کامپیوترم رو کجل کردم بسکه دل و رودش رو بهم ریختم. شاید لا به لای فولدرای خاک گرفته ش... اون ته مها یه دو سه خط شعر پیدا کنم از این آپ نکردنا خلاص بشم

دست آخر یه غزل یافتم مال دهه ی ۶۰ میلادی!!!!! آخه چند قرنی هست که غزل نمی نویسم

نمی دونم به درد خوندن می خوره یا نه اما مواظب باشین بعد خوندنش مسموم نشین!!!!!!!!!!

:

از غصه ها کمرم تا نمی شود

بغضم شکسته ولی وا نمی شود

 

لعنت به آخر این جاده های دور

یا می شود برسم یا نمی شود!

 

درحیرتم پر اشکم چرا؟ ... چرا –

ـ دریا میان پلک ترم جا نمی شود؟؟

 

می خواهم از همه چی بگذرم ولی

تصمیم من برابر کبری نمی شود!!

 

دنیا شبیه چشم تو زیبا نشد، چرا

ویران شبیه زندگی ما نمی شود؟؟

 

پ. ن ۱:

راستی ...... سلام!!

 

پ. ن ۲:

یک ماه قهوه ای وسط برکه ای سفید

چشمان من شبیه معما نمی شود؟؟؟

چیزی شبیه شعرچهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 12:31 از شیوا|

وقتی دلگیرم از روزمرگی ها منتظر می شوم تا شب برسد..... صدای شب.... رنگ شب..... حتی بوی شب را دوست دارم

وقتی صدای شب با صدای بی کسی ام در هم می پیچد ساز را برمیدارم و نتهایش را به فریاد در می آورم......

خوش صدایی نیست دردهایم را آواز کند؟؟؟؟

پ ن :

راستی سلام!!!

چیزی شبیه شعرچهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 12:43 از شیوا|

شعر از دوست عزیز آقای سعید دشتی. با اجازه ی خودش تو وب گذاشتم

از فراقت غصه دارم بربری!

روز و شب جان می سپارم بربری!

 

مونس من بودی و غمخوار من

در شب تاریک و تارم بربری!

 

این هدفمندی تو را از من گرفت

ای همه دار و ندارم بربری!

 

آرزو دارم درختی می شدی

هی نهالت را بکارم بربری!!

 

دلخوری از من ولی دلخور نشو

چون که من پولی ندارم بربری!

 

کاش پایین تر بیاید قیمتت

هم چنان در انتظارم بربری!

 

من تو را می خواهمت نفرین اگر

در لواشی پا گذارم بربری!!

 

در صفت گاهی دلم غش می رود

از بس آنجا بیقرارم بربری!

 

تا که دستت را به دستم می دهی

دوست دارم پر در آرم بربری!

 

در کلاسم لحظه ای گشنم که شد

دفتر و آموزگارم بربری!

 

مادرم هی می پزد هی می برد

بی تو من میلی ندارم بربری!!

 

آن شبی دیزی برایم پخته بود

کاش بودی در کنارم بربری!!!

 

پ.ن:

تو این روزای جهنمی که دنیا طعم بادوم سوخته میده یکی دو ساعتی که تو انجمن شعر میگذره مثل آب رو آتیشه. از شنیدن این شعر حال و هوام عوض شد. تو وبم هم نوشتم شاید حال و هوای وبم عوض شه!!

چیزی شبیه شعرپنجشنبه 30 تیر1390ساعت 16:6 از شیوا|

 

جانم به لبم رسیده اما باید

دست از سر تو به سادگی بردارم

این شعر چگونه پاک و آبی باشد

وقتی به لجن کشیده شد افکارم؟!

چیزی شبیه شعرسه شنبه 21 تیر1390ساعت 13:42 از شیوا|

 

 چشمان سیاهش همه جا را شب کرد

جان همه را به سادگی بر لب کرد

قحط کُدئین آمده بر روی زمین......

از گرمی دستش همه دنیا تب کرد!!

چیزی شبیه شعرپنجشنبه 16 تیر1390ساعت 11:15 از شیوا|

دلم می خواس که رویای تو باشم

نشد.... اما هنوزم در تلاشم!!

چیزی شبیه شعریکشنبه 12 تیر1390ساعت 20:45 از شیوا|

سلام. قدیمیه...... شاید دو سال پیش گفته باشمش.... اما تو این بی ترانگی ، هی بدک نیست

ببخشید اگه سر و تهش با هم نمی خونه

:

اینجا کسی احساس را باور ندارد

اینجا مداد شاعری همرنگ خون است

وقتی که مردن زندگی را خسته کرده

این شعر گفتن انعکاسی از جنون است!

 

بی قافیه، بی وزن و بی قالب: دل من

مدیون این موج جدید شاعری ها

هی آه در دفتر نوشتم ، هی الف، ه ِ

هی صفر و یک ، شعری به سبک باینری ها!!

 

دفتر به دفتر مشق هایم خط خطی شد

با دست بی رحمت که دنیایم ورق خورد

هی شعر! من را خسته کردی، توی مشتت

ذوقم کپک زد، بو گرفت و عاقبت مرد

 

مربع

 

شب پرسه های بی تلاطم توی ساحل

وقتی که چشمانم دوباره خیس ِ خیسند

وقتی سراب با تو بودن را دوباره

با دست بغض آلود دریا می نویسند –

 

-یعنی خدا هم شاعری را دوست دارد

باید همیشه توی افکارم بماند...

هی رد پایم شعر می شد روی شن ها

هی موج می آمد که آنها را بخواند!

 

با چشم ِ ابری «زنده بودن» را چشیدم:

هر روز و هر شب بوی نم ... غمگین... مه آلود

من یک گریز از مرگ را هم مزه کردم

آنجا که تنها چاره ام شاعر شدن بود!!!!!!!!!

چیزی شبیه شعردوشنبه 6 تیر1390ساعت 19:55 از شیوا|

پر و بال آرزوهام فلجه

زندگیم رو صندلی چرخداره

چه جوری پرنده باشم وقتی

روی هر پنجره ای دیواره!!!

 

توی این روزا که جرمه بی کسی

من واسه «کسی شدن» می جنگم

اگرم سنگ صبورم شاید ...

واسه اینه که : صبورم... سنگم!

چیزی شبیه شعرپنجشنبه 2 تیر1390ساعت 23:12 از شیوا|

سلام الان نشستم تو نماز خونه ي دانشگاه و بعد از رصد ماه گرفتگي با دوستان موندگار شديم! جالبه كه دارم با گوشي دوستم تايپ ميكنم بيداري كنار رفقا تو يه شب مهتابي بي نظيره! جاي همتون خالي آقايون: روزتون مبارك
چیزی شبیه شعرپنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 5:7 از شیوا|


آخرين مطالب
» وقتی دلخوشیهای همیشگی تو را به لبخندی مهمان نمی کنند
» بی ربط نوشت!
» انجمن شعر و من ....
» باز هم پاره ای از یک چارپاره
» تولد دوباره ی غزلم
» شاید قبلا هم تو وب نوشته باشم.... چک نکردم. اگه تکراریه معذرت
» خاک خورده!!
»
» بربری!!!!
» یه تیکه از نگفته هام!
Design By : Pars Skin